تبليغاتX
کلبه ی انتظار


کلبه ی انتظار

او نيز گم شده است

ميان اين گرماي طاقت فرسا

درلابه لاي دغدغه هاي خريد مدرسه

وشايد هم ميان خواب هاي گاه و بيگاه من و تو

ولي من نشانه هايش را ديده ام

وبويش رانيز...

 

اگر پرده ها راكنار بزنيد

اگر پنجره ها را باز كنيد

واگر كمي تيز تر گوش دهيد

صداي شكستن دندههاي برگها به گوش مي رسد

برگهايي كه شهادت روزهاي سبزگذشته را مي دهند

آري... اي بي خبران  پاييز فرا رسيده است

وبي شك زمستان در راهست

برخيزيد........

                        
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:9 توسط قاصدک| |

 

 

 

 

 

من ازصبوري هاي مامانت به خوبي فهميده ام كه قراره سنگ صبوره خيلي ها شوي

سنگ صبورم ..بيا كه اين دلم بهانه ي روزهايي را مي كند كه در چشمهاي سياه و قشنگت نگاه كنم و ازواقعيت هاي زندگي برايت بگويم

بهانه ي روزهايي كه مصرف آرام بخش خانه ي ماكم شود

 

شومپولم مي دانم كه به خوبي معناي والاي اسمت را فهميدهاي كه اينچنين با مهرباني تمام جمعي را براي اولين بار پدر ،مادر،پدربزرگ،مادر بزرگ ، عمو،دايي،خاله و عمه كرده اي (والبته يك نفر راهم عمه خاله)

تا پيش از كلمه ي"عمه" برايم مثل همه ي كلمات ديگه بود اما عمه جان باورت مي شود كه حالا براي شنيدن همين كلمه از زبان شيرين تو حاضرم تمام زندگي ام را فدا كنم؟!!

 

راستي قيصر راكه مي شناسي ؟؟ او هم براي هم بازي شدن با تو لحظه شماري مي كند

 

ودر آخر اينكه قشنگم .. زودتر بيا كه ناگفته هايم زياد شده اند

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:30 توسط قاصدک| |

شبي از قاب نقره اي پنجره يمان ديدم كه با كوله بار تنهاييت رفتي

ديدم كه ما را در كلبه ي خويش تنها گذاشتي و رفتي

و آنشب در نبودت چه معصومانه گريستم

باورت مي شود…؟!!!

همين مردم به ظاهر روشن فكر فرياد برداشتند كه ..خاموش شو

خاموش شو كه گريه بر تو حرام است

من نيز خاموش گشتم

و در پنهان گريستم

از آن پس تنها در چهار ديواري دل خويش آزاد بودم

 و آن وقت چه كسي مي دانست كه من آزادم؟!!!        
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:23 توسط قاصدک| |

 

امروز بعد از كلاس كامپيوتر داخل اتوبوس حسابي تو فكر بودم و داشتم به چيزاي زيادي فكر ميكردم كه حركات يه دختربچه اي توجه ام را به خودش جلب كرد يه عالمه لوازم تحريره رنگارنگ خريده بود و كلي خوشحال بود

 تمام مدتي كه من در افكارم از زمين و زمان شكايت مي كردم اين دخترك به پاكن توي دستش كه عكس باربي روش بود نگاه مي كرد و لبخند ميزد

 با خودم گفتم كاش منم هيچ وقت بزرگ نمي شدم يا اينكه با بزرگ شدنم درخواستام هم بزرگ نمي شدن كاش درخواست من هم يه پاك كن باربي بود  

 

كاش زندگي به سادگي دوران بچگي باقي مي موند  

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:8 توسط قاصدک| |

شبی آرام چون دریای بی جنبش

سکون ساکت سنگین سرد شب

مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد

دو چشم خسته ام را خواب می گیرد

 

من اما دیگر از هر خواب بیزارم

حرامم باد خواب و راحت و شادی

حرامم باد آسایش

من امشب باز بیدارم            حمید مصدق

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:45 توسط قاصدک| |

يا مهدي اين بيستمين سالي بود كه جشن ميلادت را ديدم .بيستمين سالي كه حضورت را احساس كردم ولي جمالت را نديدم

 آخه بيست سال انتظار كافي نيست؟؟...تا كي بايد در انتظارت بنشينم..؟

يامهدي بيا ... مي دانم كه لياقت ديدنت را نداريم  ولي با دلي صاف و صادق مي گويم بيا... كه سخت محتاجت هستيم  بيا كه به عدالتت نياز داريم

بيا و راه درست را نشانم بده  كه در اين تاريكي ها راه رسيدن به تو را هم  گم كرده ام

 

حلال وحرام ها نياز به تعريف دوباره دارند  كه تعريف درستش راتنها تو ميداني

بيا و ظلم را تعريف كن و ظالم راترسيم كن تا حرف حق نياز به سند و مدرك نداشته باشد

 

من با چشمان خود ديده ام كه ذخيره ي صبرو تحمل مسلمانان به پايان رسيده است  وبراي خريد  قدري عدالت  چه هزينه هاي گزافي  پرداخت كرده اند

بيا و باخودت خروار خروار محبت بياور

 بيا تا سردره دكان محله يمان بنويسند  عدالت مجاني شد

 

مولاي من نامه ي اين خدمتگذاره حقيرت را بخوان تا شايد در آمدنت تعجيل كني و روياي  همه ي مظلومان رابه واقعيت تبديل كني

 

اللهم عجل لوليك الفرج

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:19 توسط قاصدک| |

 

حالمان بد نیست غم کم میخوریم

کم که نه هر روز کم کم میخوریم

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:33 توسط قاصدک| |

شيشه ي نيمه باز ماشين

برخورد هواي گرم به صورتم

بوق ماشين ها

تلاش پسرك دست فروش براي فروش اجناسش

خنده ي دختركوچولوي بادبادك به دست

گفتمان پيرمردهاي روي نيمكت پارك

صداي آبشارهاي وسط فلكه

نگاههايي كه هر از گاهي روي چشمانم سنگيني مي كند

همه و همه ميخوان بگن كه :

 اي فلاني زندگي همچنان جاريست

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:23 توسط قاصدک| |

ديشب ليلة الدعا بود....

هركسي هر آرزويي داشت بين خودش و خداي خودش زمزمه مي كرد خلاصه راه آسمون حسابي ترافيك بود

اما من يه حس عجيبي داشتم همه چيز واسم مبهم بود  صداها... اجسام....  انگار خواب بودم تا مي خواستم آرزوهامو با خدا درميون بذارم ياده پارسال مي افتادم كه در چنين شبي چه ها كه نكردم دعا.. ناله... فرياد... گريه... ......

خلاصه ديشب نتونستم درخواستامو به خدابگم نمي دونم حكمتش چي بود ولي خيلي عجيب بودخيييييلييييييي!!!

شايد هم توي ترافيك موندمو به موقع نرسيدم!!!!

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:11 توسط قاصدک| |

دور شده ام ...از خودم .. از كلبه ي انتظار... از زندگي... از خدااااا

يامهدي... چرا اينطور شد چرا!!! چرا يكدفعه همه ي دنيا روي سر من خراب شد ؟ چرا به هيچكدوم از آرزوهام نرسيدم اا!!؟؟

حتمن مي خواي بگي تلاش نكردم آره؟ هر كي ندونه تو يكي كه مي دوني من چقدر تلاش كردم (از همه نظر ) ديگه چكار بايد مي كردم كه نكردم ؟؟؟

همه ي اين عوامل باعث شد كه از همه چيز فاصله بگيرم .......

ولي دوباره شروع مي كنم از ب بسم الله پس كمكم كن

مي دوني چند وقته كه سراغت نيومدم ولي واقعن بي تو نمي توان زندگي كرد يا مهدي پس دستم را بگير

دوباره مثل قبل توي مشكلاتم كنارم باش تااحساس تنهايي نكنم

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:27 توسط قاصدک| |

سلام امروز اومدم اينجا كه یه چیزی بنویسم ولي هر چي فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد

پس همون بهتر كه باز هم سكوت كنم ولي بدونيد كه پشت اين سكوت بلندترين فريادها نهفته

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:40 توسط قاصدک| |

سلام اميدوارم كه حالتون خوب باشه

ديگه كم كم اسفند خانوم هم داره كوله بارشو جمع ميكنه و ميره

سال۸۷ هم گذشت 

سال نو  پيشاپيش بر همگي مبارك

 اميدوارم كه در اين سال لحظات خوب و خوشي داشته باشيد  

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 14:37 توسط قاصدک| |

ای ستاره ی شبهای مهتابی من !

از تنگنای اتاق شش نفره یمان

از میان میله های تیره وتاریک پنجره

صدایم را می شنوی که چگونه فریاد می زنم؟!

 

نگو که نمی شنوی

که در این نیمه شب زمستانی

تنها تویی که می مانی

پس حرفهایم را بشنو

با چشمهایت بشنو

 

آه ای ستاره ی شبهای مهتابی من!

چه بگویم ؟!!!

نمی توانم بگویم

این انسان های بی عقل دهانم را بسته اند

ولی تو بشنو

با چشمهایت بشنو

با چشمهایت ببین آنچه که برمن اجبار می کنند

تو ببین آن سرنوشت شومی را که برای من رقم میزنند

پس قدرت اختیارم کجاست

خدایااااااااا من اختیارم را می خواهم

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:35 توسط قاصدک| |

این روزا یاد آور خاطرات بدی اند که هر گز از یادم نمیرن

خیلی خستم خیلی........احساس می کنم درون مردابی افتاده ام که هر لحظه بیشترو بیشتر در آن فرو میرم .

ولی چرا پایانی ندارد ؟ چرا رها نمی شم ؟ چرا نجاتم نمیدی؟سحرکمکم کن خواهش می کنم ...

صدای بچه های خوابگاه...یاد تو ....یاد خنده هات......یاد حرفای شیرینت که هیچ وقت یادم نمیره......همه وهمه دارن دیوونم میکنن دیگه دلداری های شیوا هم فایده ای نداره فقط بگو چرا اینجوری شد چرا...؟

چرا رفتن تو بازگشتی نداشت چرا؟

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:9 توسط قاصدک| |

 عید سعید فطر بر میهمانان ضیافت الهی مبارک باد
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:47 توسط قاصدک| |

ای مرهم دستهای پینه بسته ی پدر

ای کسی که کلمات در هم ریخته ی بین گریه ها ی شبانه ی مادر را می شنوی

و ای کسی که پایان هر انتظاری

بیا......

یا مهدی ...

بیا که دیگر ناله های این همسایه ی دیوار به دیوار مجال خوابیدن را نمی دهد

بیا که غصه های دخترک دوره گرد تمامی ندارد

بیا که دیگر تاب تنهایی را ندارم

یا مهدی ....

گلهای نرگس دیگر بویی نمیدهند

گلهای باغچه خارهایشان را به رخ هم می کشند

فقط کور سویی از عدالت باقی مانده همه جا پر از تبعیض شده

تبعیض تبعیض تبعیض

بیا ای پایان بخش تمام غصه ها و دلتنگی ها و تبعیض ها

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:45 توسط قاصدک| |

فریادم پر از بانگ دریغ

کوآن موج بلند

کو آن ساقه ی لرزان شقایق در باد

کو آن شرشر آب رودها

لحظه ها می گذرند

نه هوایی که تحرک بخشد

نه ندایی که ترنم بدهد

همه چیز خاموش است

زندگی کابوس است

مردن مأنوس است

باد لب خشکیده ی خاک را می بوسد

ولی....

                      باز هم یک نقطه امید موجود است                             

                          وآن ردپایی ست بی انتها

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16:5 توسط قاصدک| |

وقتی شمارَمو تو برد ندیدم بغض گلومو گرفت ساعت 7:25 بود از اوون آقا ِ خواستم شمارَمو پیدا کنه وقتی بهم گفت تو اینجا نیستی و باید بری دانشکده علوم ریاضی احساس کردم تمام آدما دارن دوره سرم می چرخن دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بغضم ترکید یه آقای مسن و مهربونه دیگه راهو نشونم داد ولی بازم پیداش نکردم تا اینکه یه دخترخانمی رو دیدم که اون هم دانشکده علوم ریاضی بود وبر عکس من خیلی آرامش داشت طبق حرف اون آقا ِ 200 قدم جلو رفتیم و یه دانشکده ی بی درو پیکری رو دیدیم بعد از اینکه از حراست و سختگیری های اوونا گذشتیم تازه شماره ها رو دیدیم بازم شمارمون اوونجا نبود . گفتن اشتباه اوومدین دانشکده علوم ریاضی 100 قدم بالاتره حالا ساعت 7:40 دقیقه بود نمیدونم اوون فاصله رو چه جوری طی کردم فقط میدونم یه نفر باهام بود که بهم آرامش میداد خلاصه ما ساعت 7:45 دانشکده ی علوم ریاضی رو پیدا کردیم اونقدر استرس داشتم که یادم رفت اسمه اوون دختر خانم رو بپرسم ولی من بهش میگم فرشته . فرشته ای که از جانب خدا بود

امیدوارم هر رشته ای که دوست داره در بیاد

 

این ماجرای اول صبح کنکورمن بود میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:33 توسط قاصدک| |

روز معلم مبارک

روز معلم بهانه ای شد برای قدر دانی از چندتا از معلمام:

اول از همه خانم افتخار که نه تنها در درس زیست بلکه در زندگی نیز بهترین معلم و راهنمای من بودند و با تمام وجود برای ما مایه گذاشتن

خانم افتخار شما اتوتروفی هستید که زندگی ما هتروتروف ها به شما بستگی داره

خیلی ماهید

روزتون مبارک

آقای دکتر فرزاد داعی نژاد ( همون دکی فری) که با اطمینان کامل میتونم بگم هیچ معلمی به خوبی ایشون نمیتونه فیزیک رو مفهومی درس بده

اما با امتحانای سختش حال آدمو میگیره

آقای داعی نژاد من از شما یاد گرفتم که حتی کارتون تام و جری میتونه آموزنده باشه

امیدوارم همچون پرتاب گلوله به بالا (با سرعت اولیه) به نقطه ی اوج برسید اما هیچ وقت سقوط نکنید

روزتون مبارک

از  این کلاسها یکی دو جلسه بیشتر نمونده دلم واسه همه تنگ میشه چون چه کنکور در بیام و چه در نیام دیگه نمی بینمشون

خلاصه سال خوبی رو کنار هم داشتیم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:48 توسط قاصدک| |

 

نوشتن را در کنار تو آموختم

روی همان نیمکت های پراز خاطره با هم بودن

توی همان چار دیواری به ظاهر کلاس

آن زمان که پر ازمعنای ماندن بودی

و حالا در نبودت چگونه بنویسم ..؟!

چگونه بنویسم که من نوشتن را از یاد برده ام

ولی ....من خواب دیده ام که می آیی

می آیی وباز هم با آن صدای گرم وصمیمی ات برایمان حرف می زنی

با همان لفظ (oeina)

ما هم هراز گاهی با خنده هایمان کلا س را منفجرمی کنیم

وگویی هیچ غمی در این دنیا نیست

ناگهان با همان متانت خاص می گویی تولدت مبارک

افسوس که فقط وهم و خیال است

تو دیگر نمی آیی

ومن امسال متولد نمی شوم

بلکه میان زمین و آسمان معلق می مانم

تا شاید مرا نیز با خود ببری

تولدت مبارک سحر

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:25 توسط قاصدک| |

یادمه بچه که بودم ایام محرم هروقت که از مدرسه میومدم با داداشام یه حلقه درست میکردیم ویکی هم نوحه می خوند که معمولن داداش بزرگم این کارو می کرد( البته چون تعدادمون کم بودمجبور بود هم نوحه بخونه هم سینه بزنه )

اگه مامانم خونه نبود یه کاسه میاوردیم و بجای دمام ازش استفاده میکردیم

بعضی وقتا اونقدر جو گیر می شدیم که فکر می کردیم یه 30 -40 نفری هستیم                         یادش بخیر.....!

 

 

خدا می دونه که چقدر دلم واسه اون روزا تنگ شده

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:25 توسط قاصدک| |

امشب از پشت پنجره

از میان خطوط مه گرفته ی باریک

به آسمان نگاه می کنم و

برای آمدن تو دعا می کنم یا مهدی

تویی که نمی دانم به کدامین طریق به درونم قدم نهاده ای و

هوای دلم را طوفانی کرده ای

اینجا خبری از راستی نیست

بیا تا ایمان جان گیرد و

نطفه ی حقیقت و راستی بسته شود

بیا و باخودت بوی خدا را بیاور

تا دوباره متولد شوم

آنگاه زیستن آغاز شود

ومن طعم خوشبختی را بچشم

گوش کن..!!!

کسی در این شب سرد یلدا حافظ می خواند:

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:49 توسط قاصدک| |

باران می بارید

موج ها با کینه ای دیرینه به ساحل می کوفتند

هیچ چیز به نظر نمی آمد جز

جاده ای طویل که به یک دوراهی منتهی می شد

صدای برخورد قطره ها ی باران

به روی شانه های آن دو

ازفرسنگها به گوش می رسید

لحظه ها به کندی می گذشتند و

آن دو مسافر در سکوتی مرگبار می رفتند

انتها نزدیک بود

ستاره ها از میون درختان نظاره گر بودند

دریا نفسش را درون سینه حبس کرده بود

که ناگهان صدای غرش آسمان بلند شد

باوم نمی شد ولی........

حالا این صدای ناله های آنها بود که به خروش دریا یکی می شد

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 16:59 توسط قاصدک| |

آقا امین بلند شو سحر هم داره میاد پیشت پاشو...! دعاهای سحر از این دنیا ودعاهای تو از اون دنیا مستجاب شد

 

سحر خیلی نامردی آخه چطور دلت اومد ما رو تنها بذاری و بری. هرچند میدونم از این که رفتی پیش امین خیلی خوشحالی ولی این رسمش نبود

حالا ماموندیم و یه عالمه خاطره های قشنگی که هیچ وقت از یادمون نمی رن

سحر بدون که همیشه کنارمایی وهیچ وقت گروه شش نفره ی ما پنج نفره نمیشه

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:21 توسط قاصدک| |

این روزا چقدر سخت میگذره هر روزش به اندازه ی یه ساله

با ورم نمیشه منی که اگه یروز سحرو نمیدیدم دیوونه می شدم اون قدر مشغول ِ کارای روزمره ودلمشغولی ها شدم که فقط از بقیه حالشو می پرسیدم

اما حالا که فهمیدم تصادف کرده و حالش بده انگار دنیا رو سرم خراب شده

همش صدای خنده های سحر تو گوشم می پیچه باخودم می گم کاش هیچ وقت اون روزا تموم نمی شدن( من .سحر. شهرزاد1 .فری .شهرزاد2 .هاجر ) یادش بخیر....

 دختری با اون شور و نشاط وشیطنت تو این 5 روز حتی یه حرکت کوچولو هم نکرده من که دیگه دارم دیونه میشم کاشکی هر چی زودتر خوب بشه....

بچه ها تورو خدا شما هم واسش دعا کنید

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 0:38 توسط قاصدک| |

 

دور گشته ام از تو دور......

باید می دانستم .....

آن زمان که تو را میان عناصر واسطه گم کردم

باید میدانستم که بازهم در کمال بی کسی هیچ دانشی جز تو به دادم نمی رسد

اما هنوز هم دیر نیست

بازهم بدنبالت میگردم

میان سطر سطر ِ کتابهایم

تا پیدا کنم تورا

تویی که تنها دانش ِ بریاد مانده ام هستی

نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:30 توسط قاصدک| |

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

 

 

عید سعید فطر مبارک

نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:45 توسط قاصدک| |

باز هم یاد برگهای خشکیده زیر پای عابران بی رحم آزارم می دهد

ومدام گلویم را می فشارد

نفسهایم به شماره افتاده اند

گویی تو هم صدای خسِِِِ خسِ ِ نفسهایم را شنیده ای که ...

که اینطور سراسیمه به سویم می آیی

صبر کن...!

دیگر از دست این اسپره ی کذایی کاری بر نمی آید

باید برویم...

باید جایی برویم که بوی بال سوخته ی پروانه ندهد

جایی که صدای شکستن دلی نیاید

جایی که حرفی از سکوت نباشد

جایی که فقط سه چیز باشد

من، تو، خدا

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 13:15 توسط قاصدک| |

کاش میدانستم ....!
کاش می دانستم از کدام راه می آیی ..
تا جای قدمهایت را گلباران کنم
گلهای           لاله و
                          شقایق و
                                    سوسن و
                                                یاس...     
                                           
ولی گل نرگس چی ؟!
گلی که عطرش مرا به یاد تو می اندازد
آیا با آمدنت باز هم در گلدان ِخانه ی ما نمایان خواهد شد؟!
آیا باز هم از کابوس های نیمه شب خبری خواهد شد؟!
آیا باز هم باید منتظر ِ صدای داروگ بود؟
ایا غروب جمعه غم انگیز خواهد ماند

بار خدایا نکتد او بیاید و من نباشم
نکند به من خبر ندهند که او در راهست
نکند از شوق آمدنش جان دهم و جمالش را نبینم

خدایا کمکم کن تا لیاقت دیدنش را پیدا کنم


میلاد با سعادت حضرت موعود مبارک باد

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:38 توسط قاصدک| |

عشق تنها مرضی ست که

بیمار از آن لذت می برد

                                   (افلاطون ) 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:3 توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin